مهرو

با صدای زنگ خونه افکارم پرید بلند شدم دمنوش بهترم کرده بود در باز کردم عمه شهناز بود بغلم گرفت گفت بدو بریم غذام رو گازه ...
لباس راحتی برداشتم چندتا لباس خصوصی ....
رفتم پایین با دیدن مجتبی لبمو گاز زدم بعد اون ماجرای هیچ وقت مجتبی باهام حرف نزد مجتبی هم بچه بود و نادان و نوجوان بود وقتی ازم پرسیدن چرا زدیش گفتم میخاست به زیر شلوارم دست بزنه ...
مجتبی ماهرانه دروغ گفت گفت میخاست به لوازم بابا دست بزنه اجازه ندادم این دروغ سر هم کرده ... همه حرف مجتبی رو باور کردن ...
سوار ماشین شدم اصلا نگاهم نکرد با غیظ گفتم عمه این چرا نرفته ...

عمه گفت این اسم داره داداش مجتبی ...
مجتبی پوزخند زد عمه چشم غره رفت ...
بعد اون ماجرا چقدرردرگیر مجتبی شدم میخاستم مثل همیشه بهم توجه کنه ولی هیچ ...

ادامه در قسمت بعد...💞💚
منو فالو کن @rroza0
دیدگاه ها (۶)

مهرو

مهرو

مهرو

مهرو

مهرو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط